هو الهو
اگر برای نفست برنامه نداشته باشی نفست برای به قعر كشوندنت برنامه ی پر و پیمونی داره
...
فغان مو از آن روی چو ماهت
لب سرخ و دو چشمون سیاهت
به عشق یک نظر عمری به زاری
شو و روزان نشینم مو براهت
به گمونم 12 فروردین 89
همیشه مشغولم می کند،
اینکه چه چیزی ارزش دارد،
ارزش پیش رفتن،
ارزش هزینه کردن،
هزینه ای گران،
خلاف آن مَثل معرف،
گران تر از طلا،
چیزی که ارزش وقت گذاشتن، عمر گذاشتن را داشته باشد.
چیزی که به جای آنکه پیش بروی پیش کشدت،
چیزی که خستگی هیچ گاه در بودنش معنا نمی یابد.
باز هم خلاف عرف که در جواب این سؤال می گویند:
عشق!
پاسخم چیز دیگری است!!
گمشده
گمشده چیزی است که انسان را می کشاند.
همه چیز در مقابل آن بی رنگ است
هیچ چیز موجودیت ندارد.
حتی عشق هم اینجا پیدا می شود.
عشق به گمشده چه قدر عمق دارد!!!
گمشده ای که نهایت طلب در آن هویدا می شود
گمشده ای که در خود معنی می یابد!
در خود تفسیر می شود!
در خود هست می شود
تنهاییم را نیز با خود قسمت می کنم،
هر قدرش را با یکی از خودهایم،
چقدر رعایت عدالت میانشان سخت است!
همشان مثل هم نیستند. همشان مثل هم نمی فهمند.
مثلا خود شهوانیم قسمتش همین شبکه های اینترنتی است، شهوت گفتن و سکوت نکردن.
دیگر خود را امشب می برم شمال.
خودم و خودهایم با هم می رویم، چه جمعیت زیادی!!!!
چقدر برپا کردن عدالت سخت است
پیش نوشت:
این مطالب را در جای دیگری می نویسم.
ابتدا باید دو مطلب قبل را خواند. 1- احوال گران 2- علت پیش رفتن
ان شاء الله به زودی قرار می دهم.
و اما مطلب:
همیشه در پس مشغولیت قبلی می آید،
بی آنکه برایش کارت دعوت فرستاده باشم،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
می آید،
و من می مانم،
می مانم با آنچه که مانع رفتن می شود.
مانع دویدن می شود.
آنچه که همه وجودم را می لرزاند،
آری،
ترس!!!!
ترس، علت پس کشیدن،
ترس می آید،
بی آنکه بخوانمش،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
و مانع رفتن می شود،
و مانع دویدن می شود،
و من می مانم و ترس.
و البته گمشده.
اما ترس چیست؟
ترس از جهل است،
نه بخاطر اینکه ایمان از علم است،
نه،
ترس از جهل است.
چراکه جایی که نمی دانی قدم زدن ممکن نیست!
ترس در آنچه می گویند محاسبات دنیوی شاید جایز باشد.
اما مگر کسی باید در ساحت حق بترسد!
درست است که نمی دانم و نسبت به ساحت حق جاهلم ولی مگر نه این است که باید با این ساحت در هم بیامیزم؟!
مگر نه این است که زادم تا در این راه که از فرط روشنی چشم توان دیدن ندارد، قدم زنم؟
مگر نه این است که زادم تا رنگ او را گیرم و رنگ او شوم؟
مگر نه این است که عشق ساحتی از اوست؟
اما ترس در چیست؟
ترس در ارتباط گمشده و ساحت عشق است.
ترس در این است که تشنگی امان آدمی را می بُرد.
ترس در این است که تشنگی چیزی غیر گمشده ات را به عنوان گمشده معرفیت کند!
ترس در این است!
در خطا!
و تو فرصت را از دست می دهی!
عمر!
چیزی که باز نمی گردد!
گرچه این به جهانبینی بازمی گردد که هدف از خلقت را چه بیابی؟
که اگر کسب تجربه بیابی، خوب! داری به هدفت می رسی.
اما من این گونه نیستم.
یا لااقل قبلا که جهانبینی داشتم اینگونه نبودم،
آخر این روزها همه چیز تار تار است. نه! تاریک تاریک است.
اما آن قبل تر ها که جهانبینی داشتم، یا لااقل خیال می کردم دارم
هدف از زندگی را همان رنگ گرفتن و رنگ شدن می دانستم.
به غنای قناعت رسیدن.
شاید برای همین بود که خواجه حافظ مرا صوفی صدا کرد.
این همه را گفتم که بگویم با همان "من" قبل تر هایم، این عمری که در کسب تجربه آن هم به سبک آزمون و خطا برود جای نزدیک تر شدن اسباب دور شدنم می شود.
آری،
"من" می ترسم!
می ترسم! که نکند ببازم!
اما این [u]نکند[/u] را چه کسی باید حل کند!؟
چه کسی غیر از" من"؟!
اما بگذار،
بگذار" من" دیروز در دیروز بماند!
"من" امروز است که باید این مسئله را حل کند،
با همه تاریکی های پیش رویش،
با همه جهالتش،
با همه تنهاییش،
که خودش است و گمشده اش.
تنهایی که با تشنگی همراه می شود خیلی ترسناک می شود.همان ترسی که گفتم.
شاید بیاید و چیزی را جای گمشده ات جلوه دهد.
عشق را هم همراه کند،
آنوقت با تنهایی و تشنگی و عاشقی چه باید کرد؟
حالا دیگر چه عقلی می ماند که حساب کشد؟!
که آیا من گمشده ام را یافته ام؟
چند پستی شاید فرستادم
پراکنده است،
هم تراوشات است
و هم ذهنم پرامنده است
دیروز روز خوبی بود،
هر لحظه اش به اندازه عمری طولانی
خیلی طولانی
ولی امروز اینطور نبود
خیلی تند می گذرد
خیلی
باز خسته ام
باز بی انگیزه
باز همه جا تاریک است
تا کی از این چاه تاریکی راهی به نور یابیم
تا کی
تا کجا
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
گفتم قصد ازدواج دارم
فرمود: حالا می خواهی زن بگیری که چه شود!؟!
گفتم همدمی می خواهم! احساس نیاز است.
فرمود حالا کار برادرت را اول درست کن. کمکش کن.
مانده ام با فرمایشات حضرتش
روزگاری عجیب است،
در غربتی غریب تنیده،
و قریب است،
مطلوب،
محبوب،
اما هنوز صبر لازم است.
صبر،
ان الله مع الصابرین
| سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت |
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت | |
| تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت |
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت | |
| سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع |
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت | |
| آشنایی نه غریب است که دلسوز من است |
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت | |
| خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد |
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت | |
| چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست |
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت | |
| ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم |
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت | |
| ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی |
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |
عرض کردم استاد قصد و عزم کاری دارم،
فرمودند چه کاری؟
عرض کردم شخصی است،
در مورد خودم است،
فرمودند چه کار می خواهی بکنی؟
عرض کردم می خواهم همان بت های نفسانی را بشکنم.
یک لبخندی زندند و فرمودند که به شرع پایبند باش کار خاصی نمی خواهد بکنی،
به اخلاقیات پایبند باش،
همه چیز درست می شود.
نظر بلندی بود.
لیکن من هم قصدم همین پایبندی بود.
الحمدلله