شنبه 2 آذر 1387

قصه بیست و دوم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

صرف بخشش و بخشایش

و چه زود می بخشی،

زودتر از استغفار،

زودتر از اینکه فکر استغفار کنیم،

و چه بی حد می بخشی!

و چه به خویش نزدیک می کنی!

چه عجیب می پوشانی عیب ها را!

و چه غریب استحکام می بخشی لغزش ها را!

و چه بی صدا پاک می کنی بدی ها و زشتی ها را!

و چه زیبا بالا می بری و رشد می دهی!

و این تویی که اینهمه می کنی!

باری که بنده ات تنها فکر استغفار می کند،

تو رحمت و مغفرت صرفی! و صرف رحمت و مغفرت!

و انت خیر حبیب و محبوب


جمعه 1 آذر 1387

قصه بیست و یکم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

عصیان
خدایا!
غلط کردم!
حواسم پرت شد!
غافل شدم!
خسته بودم، عقلی که عقل شده بود خواب رفت!
نه!
شأن پایین عقل، هوا هوسم عقل پاک را خواب کرد!
و این همه منم!
خدایا!
به عظمتت قسم غلط کردم!
از عقوبتت می ترسم!
خدایا!
غلط کردم!


چهارشنبه 29 آبان 1387

قصه بیستم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

سوز

نمی دانم تا شب چه شود

ولی تا این لحظه اش كه در آتشم!

 

عجب این جان تمنای تو دارد

به چشم ناقصش رای تو دارد

به هر جا بنگرد روی تو بیند

به هر بازار سودای تو دارد

به عقل قدسیش عشق تو جوید

به قلب خویش غوغای تو دارد

شده دلداده ماه تمامی

به شمس عشق پروای تو دارد

به گرد منزل پیرخرابات

چونان پروانه سودای تو دارد

برو صوفی نیی مرد ره او

همین دان كو تمنای تو دارد

پ.ن:

دیشب كلی با مادر صحبت كردم، احتیاط های مادرانه دارد و من شور یك جوان

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

گویی خبری در راه است.


سه شنبه 28 آبان 1387

قصه نونزدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

غربت

چقدر این معنا با
تفرد در هم آمیخته!!
نباید بشناسند!
نباید کسی بداند که تو کیستی!
نباید از نهان تو بدانند!
دیگر بیشتر از این نگویم که می گویند « ریا » می شود
ولی وقتی نمی فهمند چه تفاوت در گفتن و نگفتن!

لیچار بود خدایا بارم کردند!
گفتند از معرفتت بویی نبردم!
گفتند از عبودیتت بهره ای ندارم!
خدایا!
اگر اینگونه است وای به حالم!
خدایا!
تو خود بر همه احوال من آگاهی!
خدایا!
چقدر سخت است آدمی غریب باشد!
و چقدر شیرین است که تو آشنای آدمی باشی.
عالمی نداند،
تو که می دانی!
خدایا!
ذره ای در همه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود


سه شنبه 28 آبان 1387

قصه هجدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

بسط

معشوقه برقع انداخت!

معشوق کرشمه ای کرد، تلافی صد جفا کرد.

احوال دیگران دانستیم.

خدایا!

می ترسم!

از همانی که پیش گفتمت.

بر این ترسم از نزد خویش امنی قرار ده.

به فضل و کرم و ...

نه خدایا!

به همه اسماء و صفات خویش.


سه شنبه 28 آبان 1387

قصه هفدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

نمک نشناسی

و مثل همیشه نمک نشناس

خدا رزق می رساند، تو برای دیگری عرق می ریزی!

آدم نمی شوی


دوشنبه 27 آبان 1387

قصه شانزدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

ترس

از همان نیمه شب تا فردایش بدنم مثل بید می لرزید!!

می ترسیدم!

چرا که نمی دانستم!

نمی دانستم آنچه انجام می دهم مرضی رضای خدایتعالی هست یا نه!

در بقیه امور لااقل این گمان را دارم که هست.

دوست ندارم ارتباطی باشد که روزی پدر و مادرت بفهمند و ناراحت شوند.

کار سخت شدست.

دیگر باید اقدام کرد.

اما اینسو مقدمات زیاد است.

باید بر خدا صبر کرد


شنبه 25 آبان 1387

قصه پانزدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

نظام عالم

صبح 3:30 بیدار شدم،

قدری با خدا صحبت كردم

مادر هم بیدار شد

آمد برایم غذا درست كند

كمی با هم صحبت كردیم

گفت ماشین را می خواهد كه برود كوه،

گفتم هر جور می خواهی من تابعم

ساعت 5 شد

گفتم دارم می روم دعای ندبه

گفت من هم می آیم

بعد از دعا خیلی با هم صحبت كردیم

با پدر هم صحبت كردیم

خدایا!

كارها را از جایی  راه می اندازی كه اصلا فكرش را هم نمی توان كرد!

و تو بر بندگانت بصیری!

خدایا!

این عالمت نظامی دارد.

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

باید سودای تو را داشت، جمله عالم مسخر آنست كه سودای تو را دارد، لیكن خالص بودن اینجا معنا می یابد، كه سودای تو را برای خود تو داشتن، نه برای عالمی را داشتن.

وَكَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ

الروم 47

شب اتفاقات خوش زیاد بود

استاد در تلویزیون صحبت كرد.

و ...

شب زود خوابیدم،

12 بیدار شدم.

موبایلم را دیدم

ترس تمام وجودم را گرفت

و داستان فردایش شروع شد

پ.ن.

من نمی دانم، این لینك كلوب 100 را نخواهم چه باید بكنم!

 


جمعه 24 آبان 1387

قصه چهاردهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

خاطر

به همه چیز می اندیشیدم جز امتحان میان ترم!

به استاد، که آیا برای تقدیر از استاد رضا داوری اردکانی می آید یا نه!؟

به اینکه می توانم استاد را ببینم یا نه!؟

به اینکه او نیز می آید یا نه!؟

به اینکه فردا صبح مادر می آید برویم دعای ندبه یا نه!؟

به اینکه باز یکی می فهمد که امروز هم روزه ام!؟

به اینکه چرا باید کاری بکنم که وقت امتحان به این صرافت بیفتم که خبر از غیب لاموجود رسد!؟

به اینکه چطور به قرار ساعت 19:30 ولنجک برسم، در حالیکه ساعت 18:50 میدان ولی عصر(عج) بودم!

به اینکه شب که آمدم خانه مادر گفت دعای ندبه نمی آید و من کمی گرفته شدم!

به اینکه این چه حال عجیبی است

سوختم در چاه صبر از بحر آن شمع چوگل---- دیگر خاکسترم هم دارد در آتش می سوزد

و مدام با خود می گفتم:

معشوق و معشوقه ام،

هر دو از یک باده گلگون می نوشید،

نوشتان باد خون جگر این دل خون.

و شب که داشتم مهیای خواب می شدم با خود سخنی گفتم:

مگر ایمان نداری؟

مگر باورش نداری؟!

مگر نشانت نداد؟!

مگر نگفتند : همین جا، داخل خانه، دمه در، صبر کنید آقا تشریف بیاورند حضورتان.(و این را در حالی گفتند که تبسمی بر لب داشتند)

و او چند قدمی پشت سرت بود،

باور نداری!

وقتی آقا آمد می خواهی چه بگویی!

وجودت چیزی برای عرضه به پیشگاه حضرتش دارد؟!

تو هیچ نداری!

هیچ!

ادعای خدا داری!

ادعایی که به پوست گندم هم نمی ارزد

ادب کن!

مبادا با پدر و مادر و به خصوص مادر ذره ای از نرمی فروگذار کنی!

خیلی کوتاهی،

خیلی!


جمعه 24 آبان 1387

قصه سیزدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

عیار

خوب!

ایمان عیار داره،

یعنی وقتی مدعی می شی که ایمان اوردی باید سنگ محک بخوری

های!

صوفی!

با تو ام!

چرا به آنچه در مدینه دیدی ایمان نداری؟!

بسوز و بگداز که سوختن یعنی ساختن،

ولی

بدان،

بدان که برای چه و که می سوزی!

شکایتت از بهر چیست؟!

پ.ن.

گر همه ندانند،

ما که می دانیم!

ما که در افلاک با یکدیگریم،

نه یکدیگر نیستیم، یکی هستیم (این را از نه از روی احساس گفتم نه شکم!)

حال این ملک و خاک نداند،

صبور باید بود! 


چهارشنبه 22 آبان 1387

قصه دوازدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

سکینه

از اذن مغرب پریروز تا اذان مغرب دیروز در آرامشی عجیب بودم

اطمینان به همراه آرامش

و این موهبتی نیست که همیشه باشد

آنچه غالب است اینست:

اطمینان به همراه تلاطم و خروش

می اندیشیدم که این قصه چیست؟

اگر همیشه تلاطم باشد دیگر معنی تلاطم و قدر آن دیده نمی شود

اگر هم بیشتر آرامش باشد گنداب غالب می شود

الحمدلله

و باز بعد از اذان طوفان شروع شد تا شب هنگام چنین شد:

 

چه دانستم که این سودا مرا اینسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

و اما اکنون حال متفاوت است،

 در قصه امروز معنی ای جدید فهمانده شد.

 

پ.ن.

خدایا!

اگر خیر در این است،

چنان در دیده مادر جلوه اش ده که به غیرش راضی نشود.

...و لا حاجة هی لک رضا ولی فیها صلاح الا قضیتها

 


دوشنبه 20 آبان 1387

قصه یازدهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

خستگی

خیلی خسته بودم

همه چیز در هم گره خورده بود

کار تقدیر از دوستان طولانی شده بود و من از هفته پیش درگیر این موضوع

پنجشنبه هم میان ترم درس مانده از ترم قبل

و هیچی نخوانده بودم

و هر دم که می خواستم بخوانم کسی مرا می خواند.

و فکر اینکه فردا مادر می خواست او را ببیند.

و فکر نوجوانان بهزیستی که دیروز با هم ریاضی خواندیم

و فکر پسر و دختری که پا از گلیمشان فراتر نهادند

و فکر دختری که امروز دیدم مشوش بود و دلم گرفت

و هزاران فکر در خودم، که کجایم؟ و چه می کنم؟

و فکر استاد، که امروز کلاسشان تشکیل نشد و خیلی دلم گرفت

و فکر تو و قرب و بعد

و این آخری خیلی مهم بود، شاید اصل سخن این بود.

نزدیک اذان مغرب بود که دیگر تاب نداشتم و تو!خدا همینطور می تاباند،

داشتم از حال می رفتم، نه! داشتم دیوانه می شدم،

آمدم سوار ماشین شوم که دیدم خلایقت جوری پارک کرده اند که راه خروج نیست، داشتم دیوانه تر می شدم.

تا اینکه ندای اذان پخش شد!

آن هم اذان مرحوم رحیم مؤذن زاده اردبیلی

و دیگر دلم پر گرفت

سکینه ای بر تمام وجودم نازل شد.

رفتم و چایی گرفتم و با چند خرمایی که داشتم افطار کردم

راه مسجد گرفتم و دو کلام با تو! خدا سخن گفتم

آمدم دیدم راه باز شده است.

مادر هم فردا کسی را نمی بیند. رفت تا فرصتی دیگر

و این هم شعله ای از این خستگی:

باز من و خال تو و اشک و آه

باز دل غمزده ی بی پناه

باز من و شور تو و سیل اشک

حاصل هر  گوشه نظر  بین راه

گاه دلم در فوران گه عطش

داد ز بیداد کشم سر به چاه

دلشده و غمزده و برکنار

تیر ادب خورده ز انفاس شاه

پیر خرابات جهان گمشدست؟!

یا منم آن گمشده روی ماه!

من نه چنان صوفی بی حاصلم

کز در سلطان طلبد مال و جاه

صوفی بیچاره کجا می روی

خوش نگری کمتری از پرّ ِ کاه

هر که ز شاهنشه جان غیر خواست

آب به هاون زد و جان را تباه

 

پ.ن.

چقدر دلم هوای یک مداحی سنگین و مشتی دارد


یکشنبه 19 آبان 1387

قصه دهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

اشتغال

آنقدر سرم شلوغ بود که نتوانستم به هیچ چیز فکر کنم، زیاد دیدم ولی هیچ نفهمیدم!
حالا که دارم می نویسم یاد آیه شریفه می افتم که : لا یشغله شأنه عن شأنه
خدایا، از بی تو بودن بیزارم
خدایا، امروز روز اول تدریسم بود،
من هم کار می کنم،
ولی فقط با تو


یکشنبه 19 آبان 1387

قصه نهم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

بعد و قرب

خیلی فکر می کردم که کی از تو دورم،
هر موقع که داشتم به این قضیه نگاه می کردم می دیدم واااااااااااااااااااااای خدا! من کجام!؟! چرا اینقدر از تو فاصله گرفتم! چرا اینطور فراموشت کردم! تو توی کجای فکر و ذکر و عملم هستی!؟!
بعد چشمم رو که بهتر باز می کردم می دیدم که تو هر لحظه با من بودی و کلی شرمنده می شدم. بعد می دیدم که نه بابا، منم با تو بودم و حالیم نبود، آخه مگه کسی می تونی جدا از تو این چیزا رو بفهمه!


شنبه 18 آبان 1387

قصه هشتم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

بند بازی
چند صباحیست عجیب دارم بند بازی می کنم!
و همین طور دارد ارتفاع بالاتر می رود!
باید رصای خدا را از مجرای رضای پدر و مادر و به خصوص مادر بگذرانم
و این عین بندبازیست
چقدر مهر مادری وسعت و در عین حال عمق دارد
حاضر نشد یک لحظه شکمم پر نباشد!
قبل از اذان مغرب با هم رفتیم بیرون، غذا آورد همان بیرون به محض پخش اذان از گرسنگی درآیم.
الحمدلله
و این آیینه مهر و محبت خداست به بنده اش. در عین اینکه هیچ نیازی به بنده ندارد.


جمعه 17 آبان 1387

قصه هفتم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

تاوان

گمان می کنیم تاوان کفران نعمات را می دهیم!

این تاوان کفران نیست،

این ادب شدن به طریق لطف است


پنجشنبه 16 آبان 1387

قصه ششم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

ضعف

خواب

خستگی

تشنگی

گرسنگی

همه غالب شده بودن

و من مغلوب بودم

ولی نباختم

چون تو با من بودی

ولی هنوز خیلی ظرفیتم کمه!

چون زود گرفتم خوابیدم،

تا اذان شد پر غذا خوردم

و آخر شب هم یک شکم پر غذا خوردم

و همین باعث شد صبح خواب بمونم و اصلا سحری نخورم!

پ.ن.

1- تو احوال ما را دگرگون می کنی به خیر

و ما مدام به دنبال خسرانیم!

2- مادر مدام می پرسد: چرا اینقدر پشت سر هم روزه می گیری!؟

چه بگویم!!


چهارشنبه 15 آبان 1387

قصه پنجم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

لطافت

عاطفه و محبت یک عالمیه که وقتی توش غرق می شی دیگه نمی تونی ازش بیای بیرون، غرق این دریا دیگه هیچی نمی خواد.

البته که عاطفه و محبت یک وجه لطافته، عقل لطیف که می شه محب هم می شه، اصلا معنی ایه که وقتی لطیف می شی می تونی درک کنی. اما باز باید به یه چیز توجه کرد و اینه که دریای محبت جزئی از عالم معرفته، این دریا هر چه باشه در این عالمه و هر جور که این عالم رو بسازی دریا خواهی داشت.

حکما و عرفای بزرگی معرفت رو به درخت تشبیه کردن و  محبت رو میوه اون درخت، این چیزی فراتر از یه تشبیه، خیلی تعبییر لطیفیه،

از درخت گلابی گلابی به عمل میاد و از درخت سیب سیب.

پ.ن.

و چه ژرفایی داره محبت مادری، وقتی اصلا انتظار نداری میاد و کل وجودت رو در آغوش می کشه!


سه شنبه 14 آبان 1387

قصه چهارم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

تفرد

اول این رو مشاهده كنید.در ادامه مطلب هم قرار دادم

كسی نمی فهمه تفرد یعنی چی

آیا حدیث حاضر غائب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگریست

مسئله اساسیه

قضیه قضیه ی توحیدِ

بچه بازی نیست

و هم باید فهمید كه در سیر تفردی و هم به این سیر تن داد تا به تفرد رسید

و وقتی كه فكر كردی رسیدی بدون كه خیلی دوری

تفرد هیچ قیدی بر نمی داره.

پ.ن.

این روزها سحر خون دل می خورم و شب با اشك افطار می كنم و خوشحالم چراكه تو چنین قصه می پردازی


ادامه مطلب

یکشنبه 12 آبان 1387

قصه سوم

   نوشته شده توسط: صوفی    نوع مطلب :فارغ از غیر ،هجرت ،چهل قصه ،

كوته بینی

شاید عجیب باشد, هنوز روز به پایان نرسیده و من قصه امروز را می گویم!

قصه امروز خیلی مهم است 

یك عمر اشتباه دیدن

یعنی همه را دیدن و تو را ندیدن

یعنی كشان كشان تا مكه كشیدن و غیر را دیدن و به همه فكر كردن و به تو در بی حالی نظری زدن

یعنی ماه مبارك رمضان ضیافتت برپا كنی و من از خوان تو بخورم و برای دیگری بخوانم

یعنی امروز در این حال كه باید خود راخالص كنم

این روزها كه تدبیر كرده ام تا قدری خالص شوم

تا فقط به تو بیاندیشم.

دارم به همه می اندیشم

به آنی می اندیشم که تو آن روز که دیدمت هبه ام می کنی

خدایا

زیبای من

نازنین یار

شرمنده ام  

تکمله:

بدون! وقتی تو اوجی شیطون در کمینته!

حواست باشه! با تمام وجودت! راه راهِ خدا باشه، هدف رضای خدا! خدا هم شاهده و هم ناصر!

پ.ن.

امر به حرکت فرمودی!

گرچه سخت است! ولی امرت مطاع است. خوشحالم که می دانی چقدر مایلم که پا پس کشم و به همان میزان چون امر توست مشتاقم تا پیش روم. 


تعداد کل صفحات: 27 1 2 3 4 5 6 7 ...